شیطان هر فرد چه چیز است؟

 

شیطان جهنمیاس

یکی از سوره هایی که بر خواندن روزانه، خواندن در مواقع مختلف تأکید شده است سوره ناس می باشد.


در ادامه به بررسی مختصری از محتوای این سوره می پردازیم:

در سوره ناس از خطرهایی حرف می زند که از انسان ها و از کسانی که انسان با آنان زندگی می کند ناشی می شود.

قرآنکریم در این سوره خطرهای پیش روی انسان را بر می شمرد. برخی خطرها از جانبپادشاهان و حاکمان است و برخی خطرها از جانب خدایانی است که انسان ها در گذشته می پرستیدند.

خطر سوم خطر مردمی است که تلاش می کنند عقاید انسان را مخفیانه فاسد کنند و در مسیر انسان و در ایمان او مشکلات و تشکیک هایی را به وجود بیاورند.

نوعی از این خطر از جانب انسان هاست، و برخی دیگر را عناصر نامرئی به وجود می آورند که قرآن آنها را "جن" و "جنة" می نامد.

قرآندر برابر این خطرها به ما آموزش می دهد و یادآوری می کند که این خطرها از جانب بشر است. پس چرا به معبود بشر و آفریدگار او پناه نبریم؟ کسی که به بشر قدرت و هدایت و استواری داده است.

 

شیطان هر فرد، همان تردیدها و شک هاست

شک هایی که در مسیر حرکت و گام برداشتن عارض انسان می شود و در سینه انسان ایجاد وسوسه می کند، برای عزم و اراده او خطری بزرگ است.

مامکلف هستیم که هرگاه فهمیدیم رسالت، وظیفه و خیر در عملی هست آن را بدون تردید انجام دهیم. اگر تردید کنیم، این تردید از جانب شیطان و از سپاهیان شیطان است. شیطان برای فرد همان است که تردید ها و شک های نفسانی را ایجاد می کند.

مادر جهان امروز، شدیداً گرفتار این تشکیک کنندگان هستیم که اعتماد به نفس ما و اعتماد به دوستانمان را ضعیف می کنند. بنابراین از شر این وسوسه کنندگان و کسانی که مخفیانه تشکیک می کنند و از شر وسوسه و وسوسه گر نهانی به خداوند و به خالق انسان پناه می بریم.

مقام معلم از دیگاه قرآن

نخستین معلم، خدا است:

« وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا» (بقره/31)

[به آدم نامهای (اشیا و خواص و اسرار چیزهایی را که نوع انسان از لحاظ پیشرفت مادی و معنوی آمادگی فراگیری آنها را داشت، به دل او الهام کرد و بدو) همه را آموخت]...

 

دومین معلم، پیغمبرانند:

وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ رُسُلًا إِلَى قَوْمِهِمْ فَجَاؤُوهُم بِالْبَیِّنَاتِ (روم/47)

[ما پیش از تو، پیغمبران بزرگواری به سوی اقوام خود روانه کرده ایم و ایشان برای آنان دلیل ها و برهان ها ذکر کرده اند و بدیشان معجزات روشنی  نموده اند]...

 

سومین معلم، علما و فرزانگانند:

الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلَا یَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَکَفَى بِاللَّهِ حَسِیبًا (احزاب/39)

[کسانی هستند که رسالتهای خدا را می رسانند و از او می ترسند و از کسی جز خدا نمی ترسند، و کافی است که خدا حسابرس باشد]...
 

چرا خداوند شیطان را آفرید؟

ابلیس  از آفریدگان خداوند واز جنیان است و مدت‏هاى طولانى خداوند را عبادت کرده بود، و به واسطه نافرمانى از خداوند، از درگاه او رانده شد و از این پس به نام شیطان شناخته مى‏شود. شیطان بر هر موجودى گفته مى‏شود که انسان را فریب دهد، خواه از جنیان باشد یا از انسان‏ها، بنابراین، شیطان از ابتدا شیطان آفریده نشد. او در ابتدا پاک بود. او مخلوقى چون سایر مخلوقات خدا در اطاعت پروردگار و از مقربین درگاه ربوبى بود، اما در مقابل یک دستور الهى که سجده و تعظیم در مقابل انسان بود ، لغزید (1) و از درگاه الهى رانده شد.(2) شیطان در برابر آن همه عبادت، از خداوند تقاضاى زنده ماندن تا روز قیامت را نمود و خداوند او را تا آن روز مهلت داد.شیطان آفریده نشد تا خلایق را بفریبد. او فریب نفس خویش را خورد و از خداوند مهلت خواست تا دنیا هست، او نیز باشد، و از آن پس قسم خورد تا انسان‏ها را بفریبد مگر کسانى را که مؤمن باشند.(3) و خداوند نیز این مهلت را به شیطان داد .اما چرا این مهلت را از طرف خداوند یافت ، مى‏توان گفت فلسفه وجود شیطان براى انسان، همانند وجود قواها و غرایز و نفس اماره درون انسان است که انسان‏ها را به سوى بدى و دور شدن ا ز خدا امر مى‏کنند. از طرف دیگر گرایش به سوى کمال و نیکى و خرد و رسولان و پیامبران الهى، در مقابل آنها قرار مى‏گیرند تا انسان‏ها را به کمال و خوشبختى سوق دهند. تنها در صورت وجود هر دو نیرو در انسان است که وى مى‏تواند با اختیار خود، یکى از دو راه را انتخاب کند تا به سعادت یا شقاوت برسد. بنابراین اگر نفس اماره و نیروهاى سرکش و شیطان‏ها نبودند، انسان نمى‏توانست در معرض آزمون الهى قرار گیرد و با نفى و طرد و مبارزه با آنها، موجب شکوفا شدن استعدادهاى عالى انسانى و سیر در مسیر کمال و خوشبختى و سعادت ابدى شود، پس شیطان شر مطلق نیست."علامه طباطبایى" فرموده است: "اگر شیطانى نبود، نظام عالم انسانى هم نبود، و وجود شیطانى که انسان را به شر و معصیت دعوت کند، از ارکان نظام عالم بشریت است، و نسبت به صراط مستقیم، او به منزله کناره و لبه جاده است و معلوم است که تا دو طرفى براى جاده نباشد، متن جاده هم فرض نمى‏شود".(4)

 

به تجریه و تحقیق ثابت شده است که فلزات براى آن که از ناخالصى و زوائد پاک شوند، باید در کوره‏هاى داغ قرار گیرند تا پس از آن به شکل فلزى با ارزش درآیند. انسان نیز براى خالص شدن، نیازمند امتحانى سخت است تا جوهره اصلى اش نمایان شود که در نتیجه وارد مرحله استحقاق و محبت الهى گردد و با خطاب "ارجعى" لایق دیدار پروردگارش شود. دنیا میدان آزمایش است و انسان هدف این آزمایش، پس حریف قدرى چون شیطان لازم است تا انسان بتواند در مصاف با او، استعدادهاى خارق‏العاده خود را شکوفا کند.بنابراین ماهیت وجود انسانى ،  ماهیت موجود داراى اختیارو انتخاب است  و چون مسئله انتخاب به میان آید ، باید دو طرف نیک و بد فرض شود تا انتخاب و اختیار معنا داشته باشد.

 

پس خداوند چون انسان را موجود داراى اختیار آفرید ، نمى توان گفت چرا راههاى گناه ( و از جمله وجود شیطان ) بسته نشد و چون راههاى گناه بسته نشد ،راه دوزخ هم بسته نیست. بله خداوند انسان را آفرید و هدف این است که او به بهشت دست یابد ، اما با اختیار و انتخاب خود او و طبعا انسان هائى وجود دارند که با سوء اختیار خود راه بهشت و رحمت الهى را انتخاب نمى کنند ، بلکه جایگاه دوزخ را انتخاب مى کنند.بنابراین وجود بهشت و دوزخ ، بنابر انتخاب و اختیار انسان ها است و انتخاب و اختیار انسان ها ، لازمه وجود موجود داراى اختیار است. پس نمى توان گفت چرا خداوند فقط بهشت را نیافرید . هم چنین باید دانست که شیطان (چه شیطان جنى و چه شیطان انسى) با انواع حیله‏ها و القاها و زینت دادن‏ها به زمینه گناه که در نفس انسان است، ترغیب مى‏کند، امّا شیطان، علّت تامه گناه نیست به این معنا که غرائز نفسانى در وجود انسان، باعث و علّت گناه است و شیطان هم با ترفندهاى خود به آن کمک مى‏کند. بنابراین، اگر شیطان هم خلق نمى‏شد، انسان به وسیله همان غریزى که در وجودش هست، گناه مى‏کرد، بله اگر شیطان نبود، انسان، کمتر گناه مى‏کرد، چون تحریکات شیطانى نبود. قلمرو قدرت شیطان در حد وسوسه است. "یوسوس فى صدور النّاس" لذا پیامبر(ص) در خطبه آخر شعبان فرمود: "یغلّ فیه الشیاطین؛ یعنى در ماه مبارک رمضان شیاطین در غل و زنجیرند و قدرت بر وسوسه ندارند". اما معصیت و گناه انسان ها در این ماه بسته و ختم نمى شود ، اگر چه کمتر مى شود. در مقابله وجود شیطان ونفس اماره در جود انسان ، عقل و خرد وى و فطرت خداجوى و پیامبران الهى قرار دارند .پس در یک طرف نیروهاى خیر و در طرف دیگر نیروهاى شر وجود دارند .

 

حدیثى را از امام صادق(ع) نقل مى‏کنیم که فرمود: "اصول الکفر ثلاثة: الحرص و الاستکابر و الحسد، فامّا الحرص، فانّ آدم(ع) حین نهى عن الشجرة حمله الحرص على أن أکل منها و امّا الاستکبار فابلیس حیث امر بالسجود لآدم(ع) فأبى و امّا الحسد فابنا آدم حیث قتل احدهما صاحبه؛ امام صادق(ع) فرمود: ریشه‏هاى کفر سه چیز است: حرص و استکبار و حسد، امّا حرص، باعث شد که آدم از درختى که خوردن از آن ممنوع شده بود، بخورد و از بهشت رانده شد و اما استکابر، باعث شد که ابلیس وقتى که خدا به او امر کرد که بر آدم سجده کن، سجده نکرد و باعث کفر او شد و امّا حسد باعث شد که قابیل، برادرش هابیل را بکشد.(5)در این روایت ریشه‏هاى گناه را همان غرایز موجود در نفس انسان دانسته است. فریب شیطان از طریق همین نیروها در وجود انسان است و اگر کسى بتواند نیروهاى وجود خود را در کنترل خود قرار دهد و عقل و خرد بر هواهاى نفسانى غالب کند ، فریب شیطان را نخواهد خورد.

 

 

 

پى‌نوشت‌ها:

 

 1 - ر. ک : سوره بقره، آیه 34

 

 2 - ر. ک: سوره حجر (15) آیه 34.

 

3 - ر. ک: سوره ص (38) آیات 83 و 82.

 

4 - تفسیر المیزان، ترجمه فارسى، ج 8، ص 50.

 

5- . اصول کافى، ج 2، ص 289.

 

چرا سوره توبه ((بسم الله)) ندارد؟

پاسخ این سوال را چگونگی شروع این سوره به ما میدهد، زیرا این سوره در واقع با اعلان جنگ با دشمنان پیمان شکن، و اظهار برائت و بیزاری و پیش گرفتن یک روش محکم و سخت در مقابل آنان آغاز شده است، و روشنگر خشم خداوند نسبت به این گروه است و با ((بسم الله الرحمن الرحیم)) که نشانه صلح و دوستی و محبت و بیان کننده صفت رحمانیت و رحیمیت خداست، تناسب ندارد.

مرحوم طبرسی از امام علی (ع) چنین نقل میکند:" لم تنزل بسم الله الرحمن الرحیم علی راس سوره برائه، لان بسم الله للامان و الرحمه و نزلت برائه لرفع الامان والسیف فیه!"

گروهی نیز معتقدند چون این سوره در حقیقت دنباله سوره انفال است، زیرا در سوره انفال پیرامون پیمانها سخن گفته شده، لذا((بسم الله)) در میان این دو ذکر نشده است.

مرحوم طبرسی  از امام صادق(ع) چنین نقل میکند که فرمود: "النفال و برائه واحده."

و هیچ مانعی ندارد که علت ترک ((بسم الله)) هردو موضوع باشد، که به یکی در روایات نخست و به دیگری در روایات دوم اشاره شده است.

تفسیرنمونه، جلد هفتم،ص۲۷۳